باورت نمی شود ٬ اما
هنوز هم ٬
لابه لای تمامی خاطره هایم
جای تو ٬
سخت خالیست ...
باورت نمی شود ٬ اما
هنوز هم ٬
لابه لای تمامی خاطره هایم
جای تو ٬
سخت خالیست ...
ایستاده ای ، بی رمق اما
نفس بریده ، در ازدحام تلخ تنهایی
دستانت را به سختی احساس می کنی بر فراز قله ی بدخیم
و نیش بی امان یخ در التهاب خسته ی پاهایت ، تکرار می شود .
درونت آخرین شعله های بلند امید را
نا امیدی سردی می بلعد
و از لای مژه های برف گرفته ات آخرین قله را نگاه میکنی که به جای نور ٬در تاریکی و سکوتِ سرما سر برکشیده است .
به قله ات اگرچه رسیده ای اما تلخ دانسته ای نه آن جاییست که به امید نور و آزادیش نخستین گامهایت را بر دامنه اش گرم و امیدوار بر میداشتی، که قله ای است بدخیم در ارتفاع تلخ سقوط و شکستن .
و درست در همین لحظه است ،
همین لحظه ی تلخ ، گس ِ زننده ،
که اگر اهل زندگی باشی ، سختی آهسته باز گشتن و دوباره برخاستن را به آسانی سقوط و مرگت ترجیح میدهی و آنگاه هر قدم را با پاهای یخ زده و خونمرده به سوی دامنه ای دیگر می گذاری و قلبت آهسته هراس مرگ را تا همیشه فراموش می کند .
پس ،
اهل زندگی باش ، نه مرگ .....
حسی که درد شده توی سینه ام ٬ از بس که بال پریدنش نیست ؟
که از دلم به سینه ی تو جوشیدن می گیرد و چون روزنی حتی نمی یابد ٬
همانجا که هست آوار می شود .
- در نطفه ٬ بی صدا ـ
با عشق تو چه می توانم کرد؟
همچون رازی که مگوست
نه زبان گفتنم هست ٬ نه گوش شنیدنم .
با که می شود گفت ؟
- وقتی هر آنچه می بینی به تمسخر ٬ پوزخند می شود ؟ -
که موسیقای چشمهایت را می دانم ...
که نفسهایت را تک تک از حفظم تمام قد ...
همچون کودکی که به سادگی شعر هایش را ...
با که می شود گفت ؟
که این مختصر را از تمام آنچه می توانم گفت ٬ تا آن زمان مجالم هست٬
که آن راز مگو را تو و تنها تو ندانی ...
که در این جا ٬ دانستن پیش از آنکه دوستی بزاید ٬ در لحظه نفرت می زاید .
که دانستن ویرانیست .....
و به ناگاه در می یابی .. از بس نگفته ای ٬
حالا شبیه تمام چیزهایی شده ای که زمانی از آنها بیزار بوده ای .
چرا که به گفتن معتقد بوده ای و حالا به اجبار واداشته شده ای انگار به نگفتن .
که دانستن ٬
ویرانیست ......................
که دانستن ٬
ویرانیست ..............................
حوالی غروب بود ، دیروز که رفته بودم میدان شهدا جزوه ای را بدهم تا سیمی اش کنند .
حدود 20 دقیقه ای می شد تا سفارشم حاضر بشه . فرصتو غنیمت دونستمو شروع کردم به قدم زدن .
هوا گرم بود و همه چیز مثه یه روز عادیو پر از روزمرگی . داشتم به روزای گذشته فکر می کردم ، به کارای عقب مونده و برنامه های پیش رو و البته به تاریخ امتحان که عقب افتاده بود . این فکرا آهنگ زمینه بود و چهره ی گرم و شلوغ خیابون ، تصویرش . انگار راس میگن بعضی چیزا درست لحظه ای اتفاق میفته که اصلا بهش فکر نمیکنی . چون لابلای همهمه ی همین فکرا بود که یهو چشمم به چشماش گره خورد . دست خودم نبود . پای رفتنم یهو سست شد و اونم احتمالا متوجه شد . کنار یه تابلو وایساده بود و چشمای روشن و سبزش روی چهره ی عبوس من برای چند ثانیه خشک شد . جا خورده بودم . موهای طلاییش مثه حرکت رود بودن روی پیشونیش ، روی صورتش . بعید می دونم نقاش زبردستی از به تصویر کشیدن چنین هارمونی زیبایی چشم پوشی کنه . حالت ایستادنش مفهموم خاصی داشت ، چهرش ترکیبی از نجابت و معصومیت بود و لبخند بی گناهی که توی همون چند ثانیه با ایستادن من تلخ شده بود ، حس غریب و حزن آلودی رو آوار کرده بود روی دلم .
نه اشتباه نکنید ، این شرح یه دلدادگی داغ تیرماهی نیست . این بغض تلخیه که همین الانم که دارم می نویسمش، جایی توی سرم نبض داره .
نگاهمو از روی دخترکی که شاید هشت یا نه سال بیشتر نداشت گرفتم و سست و بی رمق قدم هامو برداشتم . چند قدمی دورتر نشده بودم که دیدم درو و برم چنتا از همین بچه ها ایستادن . توی دستشون دعا بود و قرآن ، دستاشونو به طرفم دراز کرده بودن و ترکیب پر التماس چشمهاشون زیر طاق به عادت خمیده ی ابروهاشون دل هر آدمیو ریش می کرد .
مدتیه تعداد این بچه ها زیاد شده ، خیلی زیاد . همیشه بودن اما مدتیه زیاد شدن . هممونم میدونیم از کی . توی اون لحظه فقط گفتم نمی خوامو راهم گرفتم به طرف اون مغازه . هنوز جزوه حاضر نبود و من نشسته بودم که یهو دوتا دختر کوچولوی دیگه اومدن توی مغازه . شروع به اصرار کردن . یکی به من یکی هم به نفر کناریم . هنوز داغ و عصبی بودم . نمیدونستم از کی باید گلایه کنم . اصلا نمیتونستم فکر کنم . فقط عصبی شده بودم . نخواستم بهش پول بدم یا اون کتاب کوچولو رو ازش بخرم . در هر دوصورت کمک تلقی میشد و دوست نداشتم منم جزء اونایی باشم که حس گدا بودنو با هر بار بخشش و تخریب شخصیتش بهش داده باشم . از طرفی اینم میدونم که منم جزء مجموعه ی انسانی هستم که دست در دست همه ی عوامل احتمالی به این سرنوشت تلخ ناخواسته کمک کردم چه با سکوتم چه با بی اعتناییم . نفر کناریم یه پولی بهش داد و کتابم نخرید و دخترک رفت داشتم سست می شدم که ازش بخرم اما اون نا امیدانه از کنارم رفت . چیزی دوباره با دیدن ای بچه ها توی من شکست . با خودم فکر میکردم خیابونایی که پر از آدماییه که به بزرگتر از ایناش وسط خیابون رحم نمیکنن به سر این کوچولای معصوم چی میارن ؟
آیا اینا هم معصومیتشونو کودکیشونو خیلی زودتر از همسن و سالای خوشبختشون تو همین خیابونا و کوچه پس کوچه ها و خرابه هاش دفن می کنن ؟
آیا جای این نگاهای از همه جا بی خبر و پاک و چند سال دیگه دریدگی و عقده و نفرت خیابونی میگیره؟
آیا هم نسلای این بچه ها سال ها بد به این دخترا که اون موقع معلوم نیست به چه راهی رفتن در موردشون هر قضاوتی میکنن ؟
آیا هیچکس یادش میمونه که این دختری که شاید سر از زندان و .... در آورده روزگاری نگاه معصومی داشته و کودکی ساده ای رو از جامعش طلب داره که حق هر انسانیه؟
آیا این بچه ها فردا حقشونو با انواع رفتارای پر خطر و ضد اجتماعی میخوان از همه ی جامعه بگیرن ؟
آیا اون آقای قاضی یا اون حاج آقا یا اون مادر و پدری که برای عبرت بچه هاشون اون موقع این بچه ها رو مثل میارن یا من یا شما یادمون میمونه که چی شد که این بلا به سر این بچه ها اومد؟
آوخ ... که قضاوت چقدر کار سختیه .
چرا ؟
چرا باید یه بچه ی 8 - 9 ساله وسط خیابون تقدس به مردم بفروشه؟ ترس پدر مادری که معلوم نیست کجان یا از ترس اوایی که که بیگاریش گرفتن و معلوم نیست چه بلاهای دیگه ای به سرش میارن ؟
اینا درد دل یکیه که خودش هم مقصره . درد دل یکیه که حسرت اینکه رسیدگی به خط فقر و فساد توی مملکتش ار حد یه شعر انتخاباتی بالاتر بیاد ، اینکه وزرا و نماینده های مجلس مملکتش به جای چند هفته تو سر هم زدن سر موضوع مسخره ای مثه تفکیکی جنسیتی تو دانشگا ها لااقل یه بار برای چند ماه این مسائلو مطبوعاتی کنن ، اینکه برای یه مدت حتی اگه شده این همه عوام فریبی کم رنگ تر بشه .
چقدر تلخ . و چه آینده ی دشواری که پیش روی این بچه هاست و چه ناتوان که منم ....
باید پرداخت ...
می شود نپرداخت ... می شود خیلی راحت به قیمت زیر پا گذاشتن خیلی چیزها .
می توانی خیلی راحت دروغ بگویی و پیش خودت احساس کنی چقدر زرنگ و باحالی که می توانی با نگفتن چیزهایی که دانستنش حق بعضی هاست به تمام چیزهایی که می خواهی برسی .
هیچ تضمینی نیست که به خاطر زیر پا گذاشتن خیلی چیزهایی که باید محترم بدانی ، یکهو از آسمان یک پیانو از آسمان کنده شود روی سرت . نه . حتی میتوانی اینطوری زندگی کنی و به خیلی موفقیت های یا چیزهایی که جامعه موفقیت می داند برسی . می توانی پولدار شوی ، با دختر پادشاه ازدواج کنی یا با پوشیدن لباسی که از درون لیاقتش را نداری برای خیلی ها محترم و خواستنی جلوه کنی و شهره ی عام و خاص باشی ...
اما ، به قول آقای دکتر سجادی (استاد عزیزم و متخصص داخلی و هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی رفسنجان) :
اخلاقی زندگی کردن هزینه دارد ... اگر بخواهی اخلاقی زندگی کنی باید این هزینه ها را بپردازی.
درود به انسانهای بزرگی که با حفظ تمامیت و آرامششان توانسته اند به قیمت پرداختن تمام این هزینه ها اخلاقی زندگی کنند ... و هزاران درود به آنهایی که در فضایی تلاش می کنند اخلاقی زندگی کنند که گاهی ضد اخلاق به عنوان اخلاق معرفی می شود .

همین الان جلد اولش را تمام کردم . شازده ی حمام نوشته ی دکتر محمد حسین پاپلی یزدی ، به گمانم برخلاف نثر روان و دلنشینش که در فضایی خودمانی تر از یک قالب علمی و به دور از کلمات تخصصی نگاشته شده و در نگاه اول فقط یک زندگینامه به نظر می آید ، برای من نوعی بیان جامعه شناختی ارزشمند و البته کاملا علمی و حتی تخصصی است .
تا آنجا که حتی بخش هایی از کتاب چنان مرا به فکر واداشت یا گاهی چنان برانگیخت که مجبور می شدم کتاب را ببندم و آن مطلب یا خاطره را مرور کنم . گاهی با شور و شادی و سادگی برخی خاطره هایش لبخند می زدم و گاهی تلخی بغض فروخورده ای را در اشتراک با نویسنده البته از جنس نسل خودم از برخی مسائل که همچنان در جامعه ی ایرانی موجود است احساس می کردم .
مخاطب کتاب الزاما یک فرد یزدی نیست بلکه همه ی افراد جامعه در هر طیف سنی می توانند آن را بخوانند و لذت ببرند .
در آخر بگویم کتاب آنقدر برایم شیرین بود که حتی فصل امتحانات و آمیختگی این شیرینی با بلغور کلمات تخصصی فارماکولوژی و پاتولوژی هم نتوانست آن را از دستم بگیرد و خوشحالم که اینچنین کتابی راهبردی پیدا کرده ام که می تواند تندی بسیاری از قضاوت های اجتماعی و حتی شخصیم را ملایم تر کند .
درود بر اندیشه بزرگ و سخاوتمند این نویسنده ی بزرگوار ....
حتی نمی شناسمت ٬
بیش از شناسنامه ات .
دیدار ما ٬
همواره دور بود .
دزدانه ٬
دزدکی ٬
ره می کشد به سوی تو گاهی ٬
نگاه من .
چشمانت آشتی است .
ـ گفتار بی کلام ـ
گویا ترین نوشته ی بی خط ٬
شعر نگاه تو ست .
حرفی بزن به من ٬
ای دیریافته واژه ی روشن .
بگذار بشکند ٬
سنگینی سکوت .
بچگیا ٬
ماشین بازی تو جاده های قالیا ٬
بازی با تنگ ماهیا ٬
دنبال یه توپ گلی تو خاکیا ٬
شیطنتا ٬
سادگیا ....

و ایمان بیاوریم به کیش طبیعت ٬
به هماغوشی هوسناک آفتاب و گیاه ٬
و عاشقانه های منبسط کاجها ....
به روییدن٬
به رویاندن ٬
و در خاک و بر پای خویش
استوار ایستادن و ماندن .
انگار سر ِ تمام شدن ندارند ،
این روزهای تلخ و لحظه های ابری .
ناتوان ایستاده ام ، مبهوت
و خیال تو رهایم نمی کند .
"س"ِ عزیز ، دوست خوبم .
تمام آن روزهای سخت پیش چشمانم آمده است .
و چشمهای مهربانت و صدای دلنشینت که برای همه ی ما دعا می کردی .
و حس عشق و مهری که به ما می دادی و سرشارمان می کردی .
و حضور گرم و مهربانت که همیشه حس میشد حتی زمانی که نبودی .
و حالا وجود نازنین توست در آوار ِ این درد ِ بی امان .
نمیدانم انگشت اشاره ی تقصیر را به کجا باید نشانه رفت ؟
کدام بهانه را باید به در و دیوار ِ بلند ِ این تلخکامی کوبید ؟
باری ، این تویی و آشوبی که در دلت می کوبد ...
و از من برای تو هیچ ، جز بغضی فشرده در گلو و اضطرابی ویرانگر در جانم .
پ.ن : "س" ، "م" و "ن" ِ عزیز ، این فقدان ِ تلخ را به شما تسلیت می گویم .
و تسلی این مصیبت را برای شما و تمامی دوستان ، تحمل و صبر آرزو می کنم .